خرید بک لینک
مادر بزرگ به آن اتاق تو در تو میگفت اندرونی میگفت صفای این خانه ی لوکس فقط به همان اندرونی اش هست...مادربزرگ فرق داشت مادربزرگ در گذشته ها نمانده بود درست است که هنوز هم ترشی و مربا می انداخت اما نه در آن شیشه های قدیمی مادربزرگ از این شیشه های اینستاگرامی داشت برای ترشی هایش...ماهور دختر خاله انیس

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 0:50

پست موقت

منِ شیرازی رو چه به این صحبتا برید تو وب گمشده در زمان(تو پیوندها) خودشون واستون توضیح دادن:)

+تاریخ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۶ساعت 7:42 PM نویسنده divane |

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 22:25

چنگ می اندازد مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه درد میگیرد از زیر انگشت هایش خون فوران میکند خون میریزد و روح درد میکشد صدا نیست درد و خون است که میریزد که درد میکشد برای پاک شدن کدام ایین بود که درد را نماد پاکی میدانست میخواهد درد بکشد بیشتر فرو میبرد انگار ته مانده های مغزش هم دارد پاک میکند زیر

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 13:13

از همان بچگی نسبت به درد سست بودم یعنی خودم را لوس نمیکردم چون هیچوقت آپشن لوس بودن و لوس شدن برایم تعریف نشده بود. همیشه باید محکم میبودم و وقتی میگفتم خیلی درد میکند میشنیدم آنقدر هم دردناک نیست...راستش این دو سه روزه که سهوا زخم به نسبت کوچک اما دردناکی رو روی پوستم ایجاد کردم و موقع راه رفتن هی

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

insidemonster . blog . ir/post/642

این لینک را باید بعد از کپی کردن اسپیس هایش را بردارید چون بلاگفا به طور دیکتاتورگونه ای اجازه درج لینک بلاگ نمیدهد.

این پست را هولدن کالفید نوشته...من اطلاعی راجع به این موضوع ندارم اما به نظرم تحلیل جالبی بود ارزش زحمت رمزبرداری و خواندن پست را دارد.


برچسبها: دیگران نوشت

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

باید بنویسم که دیروز را خوش گذراندم در دو جای خوشکل در اردیبهشت خوشکل و گرم شهرم وقتی حال جسمانیم رو به مرگ میرفت دو نفر را دیدم که خب معلوم است که مرهمند...معلوم است که خیلی خوبند که اگر دنیای من چند ضلع و زاویه داشته باشد این دو حتما جز زاویه هایش هستند و اینکه یک زاویه دیگر از همان شهر منفور یکدف

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

این دانشگاه جدید یک ویژگی منحصر به فرد که دارد آسانسورش هست...آسانسورش احتمالا چند سالی از ما بزرگتر است و ما جوجه دانشجو ها واقعا باید احترام سنش را نگه داریم...راستش ابهتی دارد که حتی مسئولین هم جرات نکرده اند به حریمش وارد شوند و نهایت کاری که برای این جوجه دانشجو ها در برابر آن بزرگ انجام داده ا

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

راستش من چندسالی بود که با دخترهای دبستانی هیچ برخورد عادی ای هم نداشتم یعنی دور و برم نبودن اصلا اما الان باشگاهی که میرم ساعتمون با اونها یکیه و خب زیاد میبینمشون راستش چیزی که من رو خیلی شگفت زده میکنه یه جور بداخلاقی نهادینه شده تو وجودشونه با اینکه من مامانای خیلیاشونو دیدم که خیلی خیلی خیلی خو

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

وقتی اسم اینجا رو گذاشتم دیوانگی و خودم رو دیوانه دیوانگی برام مساوی بود با مثل آدم بزرگا نبودن،راحت مهربونی کردن،راحت حرف زدن از قضاوت ها نترسیدن از آدمها نهراسیدن...سالها از اون روزها میگذره و حالا من نه تنها از قضاوت ها میترسم نه تنها دیگه رسم راحت اعتماد کردن و راحتتر مهربونی کردن رو فراموش کرده

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

من اومدم جلو.خواستم به رسم همه مواظب حال دلت باشم.قرار بود باشم تا لبخند بزنی.قرارم بود که دنیا رو خوشحال کنم.تو که یه دنیای مجزا بودی اصلا.به نظر نمیومد سخت باشه.اما بود.من تو ساحل بودم.نفهمیدم.شروع کردم به نزدیک اومدن.تو موج بودی.هر قدم که نزدیکتر شدم زیر پام خالی تر شد.میدونی که استعاره است.درون

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

امروز صبح درحالیکه به هرچه صبح شنبه و کار اداری بود بد و بیراه میگفتم و حتی آنقدر با دنیا لج بودم که مثل صبح های مسخره ی آخرین روزهای مدرسه،اولین مانتو و شلوار رو پوشیدم و بدون هیچ افزودنی ای به صورتم از خونه زدم بیرون.هوا گرم بود و من خیلی دلم میخواد یه روز از کارمندای اون دفتره بپرسم شما چهارتا چر

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

یکی بود یکی نبود سالها پیش یه دختر خانم کوچکی بود که تابستان ها به محض تمام شدن امتحانات مدرسه (ما اون موقع دبستانم امتحان داشتیم مثه حالا خیلی خوب و عالی نبودیم،ما واسه 0/25 زحمت میکشیدیم) راهی کانون پرورش فکری میشد خب اونجا خیلی از مهارت ها رو تجربه کرد و یکجورایی استعداد شناسی بود دقیقا همون چیزی

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

روز29شهریور بود سالی که میرفتم دوم دبیرستان که کیانا دوست صمیمی اون سالها زنگ زد و گفت که داره از این نمونه دولتی میره نمونه دولتی یه ناحیه دیگه و زنگ زده بود که به من بگه که شوکه نشم...یادمه که خونه خاله ام بودم و یادمه که چقدر گریه کردم و فردا صبحش مامانم از 8صبح رفت تا 12 بعد از ظهر هم کارهای ادا

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی